سفارش تبلیغ
کیف موبایل Angry Birds
یک کیف موبایل شیک و جذاب با برند معروف و با کیفیت Golla، دارای جای هندزفری و کارت اعتباری
دستبند بلوتوث ویبره
وقتی گوشی شما زنگ بخورد شماره تماس طرف مقابل روی دستبند نمایش یافته و دستبند می لرزد.
اسپیکر فلش‌خور
اسپیکر شارژی کوچک دارای ورودی usb برای پخش فلش مموری و فایل های microSD
دستبند بلوتوث ویبره
ع*ش*ق
[ و در خبر ضرار پسر ضمره ضبابى است که چون بر معاویه در آمد و معاویه وى را از امیر المؤمنین ( ع ) پرسید ، گفت : گواهم که او را در حالى دیدم که شب پرده‏هاى خود را افکنده بود ، و او در محراب خویش بر پا ایستاده ، محاسن را به دست گرفته چون مار گزیده به خود مى‏پیچید و چون اندوهگینى مى‏گریست ، و مى‏گفت : ] اى دنیا اى دنیا از من دور شو با خودنمایى فرا راه من آمده‏اى ؟ یا شیفته‏ام شده‏اى ؟ مباد که تو در دل من جاى گیرى . هرگز جز مرا بفریب مرا به تو چه نیازى است ؟ من تو را سه بار طلاق گفته‏ام و بازگشتى در آن نیست . زندگانى‏ات کوتاه است و جاهت ناچیز ، و آرزوى تو داشتن خرد نیز آه از توشه اندک و درازى راه و دورى منزل و سختى در آمدنگاه . [نهج البلاغه]

ع*ش*ق

 

 
......(جمعه 31 تیر 90 ساعت 12:41 عصر )

salam dostan man doobare omaaadaaaaaam



 
مادر(پنج شنبه 6 اسفند 88 ساعت 7:49 عصر )

آنکه مادر داشت    قدرش ندانست تا رفت


و آنکه مادرش رفت از خدا شکایت کرد    که چرا مادرم رفت


در حالی که خود میداند که :


اگر مادرش را خدا هزار بار می آفرید باز هم در حق اش ظلم میکرد




ولی مادر ...


مادر اگر هزار بار متولد شوی و هر روزهزار بار آزارش دهی


هیچ وقت نه بتو شکایت میکند و نه بخدا


فقط خدا را شکر میکند



......



تو که مادر داری           لحظه ها را دریاب


مادرت را بشناش


تا که راضی شود از تو ارباب


 


 


.....


یه داستان کوتا از فداکاری یه مادر ...






امروز تو وبلاگ دوستی داستانی که برام خیلی جالب بود رو می خوام برای شما هم تعریف کنم


 


یه مادری بود یه چشم نداشت یه پسری هم داشت که خیلی دوستش داشت ولی پسرش ازمادری که داشت خجالت می کشیدو به مادرش اصلا محل نمیداد


یه روز مادره میره دنبال پسرش تو مدرسه . بچه های مدرسه به مادره خندیدند ومسخرش کردن پسره اومد خونه ومادرش رو دعوا کرد و بهش گفت که     برو بمیر 


پسره تصمیم گرفت خوب درس بخونه واز مادرش جدا بشه وهمین طور هم شد


اون تو سنگاپور قبول شد رفت اونجا زن گرفت بچه دار شد وبعد از سال ها مادرش رفت سنگاپور . رفت در خونش وزنگ  زد  . پسرش درو باز کر د . بچه هاش با دیدنه زنه اونو مسخرش کردن  پسرش بدون اینکه احساسی داشته باشه اونو دعوا کرد


نارحت هم نشد درو بست  بعداز چند ماه از طرف مدرسه ی قبلیشون نامه ای اومد که به یه جشنواره دعوت شده بود به زنش گفت به خاطر کارش مجبوره بره ایران اومد ایران واز روی کنجکاوی نه ازاینکه دوستش داره   رفت به خونه ای که زندگی میکر دهیچکس اونجا نبود ازهمسایشون پرسید گفتن مرده ولی یه نامه براش نوشته بود  اون رو برداشت    بازش کرد  توش مادرش نوشته بود که پسر عزیزم وقتی تو کوچک بودی در اثر تصادف چشمانت را از دست دادی ومن نتوانستم بدون چشم بزرگ شدنت را ببینم وبه خاطر همین یه چشمم رو به تو دادم   وهمیشه ارزوی سلامتی تو را داشتم


 


.....


مادرم تاج سرم


 


مهرت نمیره از دلم


اسم تو هر جا که باشی تا به ابد روی  لبم 


دوست دارم   دوست دارم     ای مادرم  



 
لیست کل یادداشت های وبلاگ?
 




بازدیدهای امروز: 38  بازدید

بازدیدهای دیروز:71  بازدید

مجموع بازدیدها: 45295  بازدید


» لینک دوستان من «
» لوگوی دوستان من «
» فهرست موضوعی یادداشت ها «
» آرشیو یادداشت ها «
» اشتراک در خبرنامه «